تبلیغات
آوای زندگی - آخه من یه دخترم
 
آوای زندگی
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
سه شنبه 24 دی 1392 :: نویسنده : ناصر مسکینی

آخه من یه دخترم

 
مادرم یك چشم نداشت. در كودكی براثر حادثه یك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود كه در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌كردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌كردند و پدر و مادرها كه سعی می‌كردند سوال بچه خود را به نحویكه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد كه مامان یك چشم ندارد. یك روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یك‌دفعه گریه كرد. مامان او را نوازش كرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی كرد و سعی كرد
جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌كند. برادرم اشك‌هایش را پاك كرد و دوید سمت كوچه تا با دوستانش بازی كند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه كردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.
موضوع نقاشی كشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی‌كه دست من و برادرم را دردست داشت، كشیده بود. او یك چشم مامان را نكشیده بود و آن را به صورت یك گودال سیاه نقاشی كرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودكار قرمز یك دایره بزرگ كشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود كه پسرم دقت كن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشك‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را كه داشت پیاز سرخ می كرد، از پشت بغل كردم. او مرا نوازش كرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را كامل نقاشی می‌كنم. گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه كردم.
مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه كرد اشك‌هایم را پاك كرد و گفت عزیزم گریه نكن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یك پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور كه هست می‌بینند ولی دخترها آنطوركه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری كه دیگر نقاشی‌هایت را درست بكشی.
فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی كلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشكلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم كه ایشان را هم ملاقات كنم.
خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی كه معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره كرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا كلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز كرد. معلم نقاشی كه هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای كرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یكدیگر نگاه كردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلم‌هایی كه می‌شناخت هم احوال‌پرسی كرد و از اینكه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی كرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیكه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم ...
مامان حرفش را قطع كرد و گفت: خواهش میكنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یك قدم نزدیكتر آمد و خواست چیزی بگوید كه مامان گفت: فكر می‌كنم نمره 10 برای واقع‌بینی یك كودك خیلی كم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز كرد و این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی كرد. آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌كه داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌كرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازكرد و نمره‌اش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط كشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فكر كنم دیروز اشتباه كردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه! و طوری كه داداش متوجه نشود به من چشمك زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب كشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم.
داداش گفت: چرا گریه می‌كنی؟ گفتم آخه من یه دخترم !!!!!

نظر شما چیه ایا پسرا واقع بین هستن یا دخترا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 مرداد 1396 10:46 ق.ظ
My family members all the time say that I am killing
my time here at web, except I know I am getting knowledge
all the time by reading thes pleasant posts.
سه شنبه 10 مرداد 1396 01:51 ق.ظ
Have you ever thought about adding a little bit more than just your articles?
I mean, what you say is important and everything. However think of if you added some great graphics or videos to
give your posts more, "pop"! Your content is excellent but with pics and clips, this site
could certainly be one of the very best in its niche.
Excellent blog!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:05 ق.ظ
I was recommended this blog by my cousin. I am not sure whether this post is written by him
as nobody else know such detailed about my problem.
You are amazing! Thanks!
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:20 ق.ظ
What's Happening i'm new to this, I stumbled upon this I have discovered It absolutely helpful and it has helped me
out loads. I'm hoping to give a contribution & help other customers like its
helped me. Good job.
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:23 ق.ظ
Hi there! This is kind of off topic but I need some guidance from an established
blog. Is it difficult to set up your own blog? I'm
not very techincal but I can figure things out pretty quick.
I'm thinking about creating my own but I'm not sure where to begin. Do you have
any points or suggestions? Many thanks
یکشنبه 16 شهریور 1393 01:31 ق.ظ
سلام واقعامن باخوندن مطلبتون تحت تاثیرقرارگرفتم حتی شوهرم بامن هم گریه کرد واقعاعالی بود
شنبه 17 خرداد 1393 06:02 ب.ظ
سلام.عالی بود. نمیشه قطعی کفت ولی پسرها واقع بین ترند
چهارشنبه 25 دی 1392 07:57 ب.ظ
سلام. بسیار زیبا و حکیمانه بود.خرسندم از زیارتتون...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ناصر مسکینی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :